X
تبلیغات
شهدا - داستان های کوتاه..

شهدا

مقام شهید اوج بندگی و سیروسلوک در عالم معنویت است

داستان های کوتاه..

گلوله توپ ، دو برابر اون قد داشت ،چه رسد به قبضه اش

گفتم : چه جوری اومدی اینجا؟

گفت : با التماس

گفتم: چه جوری گلوله توپ را بلند می کنی می آری ؟

گفت : با التماس

گفتم: می دونی آدم چه جوری شهید می شه ؟

گفت : با التماس

و رفت چند قدم که رفت برگشت و گفت شما دست از راه امام بر ندارید

وقتی آخرین تکه های بدنش را توی پلاستیک می ریختیم فهمیدم چقدر التماس کرده بوده شهید شه...

******************************************************

دشمن فکرش را هم نمی کرد که خرمشهر بیش از یک ماه مقاومت کند . بالاخره ساعت ده صبح چهارم آبان ، شهر سقوط کرد 

و آخرین مدافعان با دلی خونین وتنی خسته عقب نشستند و با قایق ها ی خود به شرق کارون رساندند .

در آن سوی کارون  بغض یکی از بچه ها ترکید. وبر لب رودخانه ایستاد و رو به شهرش که حالا دیگر زیر چکمه های دشمن بود ، فریاد کشید  :

خرمشهر ، صدای مرا می شنوی.خرمشهر،به بعثی ها بگو ما برمی گردیم . آزادت خواهیم کرد

******************************************************

 درسنگرهای به جا مانده از بعثی ها مستقر شدیم، فرصت را غنیمت شمرده و از یکی از برادران، قرآنی را گرفتم و به آن تفأل زدم.

سوره ی مبارکه ی فرقان آمد، آیه ی راجع به مرگ زندگی بود و از اینکه مردن و حیات به دست خداوند است.

در این موقع موشک یکی از هلی کوپترهای دشمن به سمت سنگر ما شلیک و منفجر شد. تمام گونی های پر از خاک سنگر به سر و روی ما ریخته شد. با اینکه موشک زیر سنگر ما عمل کرده بود، اما به هیچ یک از از ما آسیبی نرسید.

_یکی از مشکلات عملیات در هور این بود که دشمن با کمین هایی که در هور ایجاد کرده بود، با کوچک ترین حرکتی که از طرف بچه ها صورت می گرفت، مانند اثر رفت و آمد قایق ها و یا حرکت غواص ها که نی ها را به صدا در می آورد، دشمن پی به حرکت ما می برد. این مشکل در شب های عملیات صد برابر می شد، چون حرکت و رفت و آمد آن همه غواص و قایق قطعاً در هور برای دشمن ایجاد حساسیت می کرد. اما در شب عملیات «عاشورای 4» امداد الهی عجیبی اتفاق افتاد. و آن این بود که همزمان با حرکت غواصان و موج اول (اولین گروه عمل کننده) ناگهان تمامی قورباغه ها و موجودات هور با همدیگر شروع به سر و صدا کرده و حساسیت ها را خنثی کردند!

این امداد عجیب طوری بچه ها را دلگرم کرد که غواص ها – که در مواقع عادی آرام فین می زدند تا در جریان آب تغییر ایجاد نشود – در آب شیرجه می رفتند!

*******************************************************




برچسب‌ها: داستان های کوتاه درباره ی شهیدان, داستان درباره ی شهید, داستان های شهدا, داستان هایی درباره ی شهدا, داستان های کوتاه درباره ی شهدا, داستان های زیبای شهدا
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 15:26  توسط هدی عزیززاده  |